شاهزاده كوچولو

از زندگي، عشق، گيسو و ...
 
بنویسم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱٩  

یعنی دوباره بنویسم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟////////...........................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................



 
 
ساعت ٤:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٢/۱٥  

سلام.

به اين می گن تقسيم کار در زندگی! علی آقا می ره سر کار و ماموريت و اينا٬ منم وبلاگ ها رو نيو می کنم!

علی آقا رفته ماموريت. معدن چادرملو. نزديک يزد. خدا رو شکر حالش خوبه و به همه سلام می رسونه. تولد منو هم از راه دور بهم تبريک گفته. دستش درد نکنه.

سال نوی گذشته رو هم در ضمن تبريک می گه!

(مهندس شده ديگه کسی رو تحويل نمی گيره!)

يه جمله هم از خود علی:«گيسو٬ دوستت دارم.»

 منم دوستت دارم علی جون. زود برگرد.



 
سفرنامه
ساعت ٦:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱۱/۱٠  

سلام. ما مسافرت بوديم!

اول رفتيم شاهرود و من آخرين امتحانمو دادم و از اون روز شدم آقا مهندس! (به قول خودم از اين به بعدگيسو می تونه بگه شوهرش مهندسه(خير سرم)!)

بعدش رفتيم مشهد٬ زيارت امام رضا(ع). چند روز اون جا بوديم.

بعد از اون هم رفتيم بيرجند که پدربزرگ و مادربزرگ من رو ببينيم. اون جا هم خيلی خوش گذشت.

و اما وسايل نقليه ی سفرمون؛ اول که با قطار رفتيم شاهرود؛ بعد هم با يه قطار ديگه رفتيم مشهد؛ بعد چون تنها راه از مشهد تا بيرجند با اتوبوس بود٬ با اتوبوس رفتيم بيرجند. قرارمون اين بود که با پرواز ساعت ۸ صبح سه شنبه برگرديم تهران. بليتشو هم از قبل تهيه کرده بوديم. اما چی؟! بعد از اين که ۲ ساعت تو فرودگاه نشستيم بهمون گفتن که پرواز کنسله! ما هم چی؟! با اتوبوس اومديم تهران. ۱۷ ساعت تو راه بوديم!!!!! جای همه خالی! خيلی ترسناک بود!!!

حالا هم که تهرانيم! از فردا هم روز از نو روزی از نو؛ علی می ره سر کار و  گيسو هم می ره دانشگاه.

اين آخر هفته ای هم اومديم پيش هم. خيلی بهمون خوش گذشته؛ خستگی سفر از تنمون اومده بيرون. اما يه جيزی؛ با هم بودن دوری ها رو سخت می کنه؛ خصوصا برای من...

يه حرفم با گيسو؛ (بقيه نخونن!!!)

«ميتونی هروقت احساس تنهايی کردی به اين فکر کنی که اون لحظه منم تنهام بعد به اين فکر کن که دوتايی مون يه جا هستيم ٬ تو سرزمين تنهايی جايی که هردومون با هميم و ديگه تنها نيستيم. »