شاهزاده كوچولو

از زندگي، عشق، گيسو و ...
 
سفرنامه
ساعت ٦:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱۱/۱٠  

سلام. ما مسافرت بوديم!

اول رفتيم شاهرود و من آخرين امتحانمو دادم و از اون روز شدم آقا مهندس! (به قول خودم از اين به بعدگيسو می تونه بگه شوهرش مهندسه(خير سرم)!)

بعدش رفتيم مشهد٬ زيارت امام رضا(ع). چند روز اون جا بوديم.

بعد از اون هم رفتيم بيرجند که پدربزرگ و مادربزرگ من رو ببينيم. اون جا هم خيلی خوش گذشت.

و اما وسايل نقليه ی سفرمون؛ اول که با قطار رفتيم شاهرود؛ بعد هم با يه قطار ديگه رفتيم مشهد؛ بعد چون تنها راه از مشهد تا بيرجند با اتوبوس بود٬ با اتوبوس رفتيم بيرجند. قرارمون اين بود که با پرواز ساعت ۸ صبح سه شنبه برگرديم تهران. بليتشو هم از قبل تهيه کرده بوديم. اما چی؟! بعد از اين که ۲ ساعت تو فرودگاه نشستيم بهمون گفتن که پرواز کنسله! ما هم چی؟! با اتوبوس اومديم تهران. ۱۷ ساعت تو راه بوديم!!!!! جای همه خالی! خيلی ترسناک بود!!!

حالا هم که تهرانيم! از فردا هم روز از نو روزی از نو؛ علی می ره سر کار و  گيسو هم می ره دانشگاه.

اين آخر هفته ای هم اومديم پيش هم. خيلی بهمون خوش گذشته؛ خستگی سفر از تنمون اومده بيرون. اما يه جيزی؛ با هم بودن دوری ها رو سخت می کنه؛ خصوصا برای من...

يه حرفم با گيسو؛ (بقيه نخونن!!!)

«ميتونی هروقت احساس تنهايی کردی به اين فکر کنی که اون لحظه منم تنهام بعد به اين فکر کن که دوتايی مون يه جا هستيم ٬ تو سرزمين تنهايی جايی که هردومون با هميم و ديگه تنها نيستيم. »